خاطرات شیرین کودکی

0

رده:خاطرات کودکی

===============

بچه های دیروز و پریروز حتما شما هم یادتونه گاهی وقتی شیطونیمون گل میکرد -میخواستیم با کسی شوخی کنیم و اونو دست بندازیم این حرکتو انجام میدادیم

وسایلشم زیاد سخت نبود جور  بشه یه تکه نخ به مقدار لازم و یه چیزی که بهرشکل جلب توجه کنه مثه اسبا بازی  خودکار…. البته هیچکدوم به اندازه یه کیف پول  حالا هرچند هم کهنه باشه و چیزیم توش نباشه حال نمیداد چون بزرگترارو هم تو تور مینداخت

مثلا کیفو با یه نخ کوچیک که دیده نشه می بستیم وسره دیگه شو میگرفتیم و می رفتیم خودمونو پنهان  میکردیم طرف(بچه /بزرگسال) میومد چشش به کیف پول می افتاد بعد این طرفو اون طرفو یه نگاهی مینداخت اوضاع که در امن و امان دیده میشد خم میشد که برش داره یه کم حرکتش میدادیم بازم  میخواست برش داره ینده خدا سنگ رو یخ میشد مام  نخو می کشیدیم و کیفو میکشیدیم طرف خودمون تا  جا داشتیم میخندیدیم طرف اگه ادم حسابی بود چیزی نمی گفت-امـــــــــا اگه از اون نا کسای روزگار بود بله دنبالمون میکرد و هرچی از دهنش  بیرون میومد دریغ نمیکرد ولی خدایی با این احوال هم حال داشت

بچه های دیروزبچه های پریروز-خاطرات کودکیبازیهای قدیمی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.