یچه های دیروز
بچه های دیروز سایت نوستالژیک و خاطره انگیز بچه های دهه 60

سعیده مصطفوی : کلاس

دیروز صبح اومدم در کلاس رو باز کنم ,,,بچه ها ساکت شده بودند و میشد درو
باز کرد ,,اتفاقی چشمم به یکی از همکاران ریاضی افتاد که به نظر خودم همیشه
خیلی جدی به نظر می رسیدند که در حال صحبت کردن با یکی از شاگردای کلاس
بغلی که از جمله خیلی محبوب و درس خون و محجوب بود افتاد ,,,شاگردم سرشو
پایین انداخته بود و در یک آن من فکر کردم که شاید تکلیف انجام نداده یا هر
چی و معلم اونو ماخذه کرده ,, وقتی زنگ خورد توی پله های طبقه سوم دیدمش
,,,ازش پرسیدم فاطمه جان طوری شده ,اتفاقی افتاده ,دم در کلاس دیدمت نگران
شدم ,,,گفت نه خانم ,,من ناراحت بودم و مشکلی داشتم و خانم ریاضی در حال
کمک به من بود ,,,,در یک لحظه از قضاوت خودم که همیشه چون خانم ریاضی خیلی
جدی به نظر میرسید شرمنده شدم ,,,و به همکارم و قلب دلسوز رئوفی که پشت اون
چهره جدی داشت افتخار کردم ,,,کلا بچه های حالا نسبت به زمان ما شانس
زیادی دارند ,,معلماشون فقط معلم نیستند ,,دلسوزشونم هستند ,,,البته تک و
توکی در جاهای دور می بینیم که تنبیه و خشونت البته موردی,داریم که باعث
تاسفه اما موارد زیادی هم داریم که معلم جوون بچه ها رو نجات داده یا خودش
در آتش سوخته یا خودش زیر آوار مونده و فوت شده و یا طلاهای همسرشو فروخته و
به دانش آموز بیمارش کمک کرده ,,نه اینکه زمان ما فداکلری نبود ,,چرا بود
,,عمیقشم بود اما نمی دونم تا همین چند وقت پیشا چرا بعضی معلما فکر می
کردند که گربه رو باید دم حجله بکشند که شاگردا پررو نشن ,,,یادمه کلاس دوم
بودم ,,درس برگ ریزان ,,اگه یادتون باشه صفحه اولش یک عکس درخت بود سمت
چپ صفحه با برگ های نارنجی ,و دو یا سه صفحه ی پر و بی عکس دیگه م داشت
,,معلم عصبانی شد از یک شاگرد ,,همه رو جریمه کرد ,,هفت بار رو نویسی ,,مثل
الان که نبود ,,,که کتابای درسی , کتاب کار داره اکثرا و نیاز به دفتر و
رونویسی نداره ,,باید مثلا چند ریاضی می نوشتی ,علوم داشتی و ,,,و ,,,مثلا
یک بیست و پنج صدم غلط دیکته یک بار رونویسی ,,دو تا بیست و پنج صدم دوبار
,,,و ,,,,

خلاصه سرتون رو درد نیارم ,,کلی تکلیف داشتیم ,,,وقتی رفتم خونه جلوی همه گریه و زاری و ناله داشتم تا شاید دو تا برادر بزرگ ترم هر کدوم دو سه باریشون رو بنویسه ,,یکیشون نوشت و کمک کرد اما اون یکی که فاصله سنیش با من کمتر بود گفت امکان نداره ,,بنویس جونت در آد تا دیگه منو اذیت نکنی ,,,خلاصه آقاجونم خدا بیامرز هم مساعدت کردند و این تکلیف نوشته شد ,,روز بعد چشمتون روز بد نبینه ,,دو سه نفر ننوشته بودند ,,معلم دستور داد
ناظم بیاد ,,ناظم با خط کش بلندش اومد و معلم چغلی همه مون رو کرد و رحم
نکرد ,,,من شاگرد ول بودم نمره هام عالی بود ,,,به منم رحم نکرد ,,ناظم
اومد با خط کش افتاد به جوون بچه ها ,,حتی بیرونم نکشید ,,توی نیمکت های سه
نفری اون موقع ها می نشستیم ,,به هر کی و هر جوری که خورد ,,جاتون خالی من
که از کلاس فرار کردم و رفتم خونه ,,توی مهد کودکم سابقه فرار و رفتن خونه
رو داشتم ,,پدرم رییس انجمن اولیا بود ,,فردا منو برد و خلاصه ختم به خیر
شد اما خاطره اون روز وحشتناک هیچ وقت یادم نرفت ,و داداشم تا مدتهای
زیادی ادای گریه های من و فرارمو در می آورد و مسخره م می کرد ,,,معلمای
خوبی هم داشتم ,,معلمای نازنینی که یاد و خاطره شون همیشه با منه,ولی از
اولین روز خدمتم دو تا قول بخودم دادم ,,یکی این که تکلیف شاگرد درس خون رو
تا حد ممکن کم کنم ,,,تا تشویق شه ,,دوما این که با شاگردام دوست باشم

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی

ارسال یک پاسخ