پاییز قدیم در دهه60/70

پاییز قدیم در دهه60/70
پاییز قدیم در دهه60/70

پاییز قدیم در دهه60/70 – پاییز که به نیمه‌‌ها یا پایان خود نزدیک می‌شد, هواد سرد می‌شد.پاییز هم زودتر باران شروع می‌شد.

برف که می‌بارید هوا چنان سرد می‌شد که تا مغز استخون از شدت سرما می‌سوخت و یخ میزد

راه برگشت به منزل که خیلی از بچه‌‌ها پیاده با هم بر می‌گشتند پر بود از برف با ارتفاع زیاد چون برف روی سقف منازل هم تو کوچه می انداختند و مدت زیادی آب نمی‌شد بچه ها مسیر مدرسه تا خانه را سرسره بازی و برف‌بازی میکردند.

یکبار کم مانده بود چشممو دربیارن یک هفته مدرسه نرفتم خلاصه به منزل می‌رسیدیم.

یه زمانی چکمه های رنگی و یا بلند و سیاه ملی مد بود از بس پای بچه ها توش یخ می بست انگار نه انگار پایی داشتند فقط راه می رفتند.

در خانه را که باز میکردم گرمای داخل خانه دم در ورودی به استقبال می‌آمد,

روی علاالدین, کتری حسابی بخار میکرد .حس خوب زندگی را به آدم میداد دستکش و کلاه را کنار بخاری می‌گذاشتیم و شروع به گرم کردن دست و پا می‌کردیم.

وقتی کم‌کم دست و پا گرم می شد و یخ آنها می‌شکست.یه حس عجیب همراه با درد و مورمور شدن که خیلی هم ناخوشایند بود.به وجود می‌امد

جوری که دوست داشتی راه بری یا چیزی کف دست و پا بکوبی و یا فشار بدی درست مثل حالتی که زیاد از حد چهارزانو نشستی و پاها به خواب رفتند چای که حاضر می‌شد

مادر یا خواهر می آوردند,انگار آدم مرده بود و زنده می‌شد همین که گرم می‌شدی ناگهان بوی سوختگی به مشام می‌رسید.

ای داد بیداد جوراب یا دستکشی که گذاشته بودیم خشک بشه سوخته بود و علاالدین قاتل جانش شده بود

روی همان علاالدین هم گاهی غذا گذاشته می‌شد تا بچه ها که برگشتند غذا گرم باشد. ناهار که خورده می‌شد

قشنگترین حسی که می‌شد داشت این بود که کنار علاالدین یا بخاری یک بالش بگذاری یک پتو بندازی روی خودت دراز بکشی و بارش برف را از پنجره های بزرگ و بلند ببینی و تلویزیون ببینی یا احتمالا همانجا بخوابی یا مشق بنویسی

شب های برفی هم خوابیدن زیر لحاف های سنگین آدم را به خواب عمیقی فرو میبرد که انسان مثل یک مرده می‌شد نمی‌توانست تکان بخورد.

تلخ ترین لحظه صبح روز بعد بود که صبح زود باید بیدار می‌شدی و آماده رفتن به مدرسه شوی, در حالی که پتو و لحاف و بالش و متکا و گرمای خانه محکم بغلت می کردند که جان من نرو, ده دقیقه بیشتر بمان

دل کندن سخت بود باید مثل عاشقی که مجبور است از معشوق جدا شود این هجران و جدایی را به جان بخرد و یک راست از محیط گرم خانه به محیط زیر صفر درجه بیرون می‌رفتی که قبل از ساعت هشت احتمالا سر صف باشی و شعار بدهی و دعای خدایا خدایا تا و … بخوانی و بری سرکلاس..

پاییز قدیم در دهه60/70

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.